حكيم زجاجى
645
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سطرلاب در سايهء آفتاب * نهادند و كردند چندى حساب نشستند هر چار يك جايگاه * نماينده در پيش مولود شاه 140 ز هيلاج كردند او را قياس * كه بر وى بود عمر ما را اساس پس از كدخدا ياد كردند نيز * فزودند بر هر دو بسيار چيز سهام ورا جمله كردند بخش * پس آنگاه كردند برجاى نقش براندند تأثير عمر امير * در آن حكم شد بىكران داروگير بگفتند كاين واثق بىهمال * بماند در اين ملك پنجاه سال 145 از اين رنج يابد بهزودى خلاص * شود كامران بر سر عاموخاص بر اين يك سخن جمله برخاستند * به شادى جهانى بپيراستند همه شهر پر شد كه شاه جهان * كند حكم پنجاه سال آنچنان كه يك روز نبود به گيتى دژم * به گردنكشان برببارد درم پس از پنج روز آن شهنشه بمرد * خجل شد كسى [ كاو ] ستاره شمرد 150 در اين خاكدان جز كه نيكى مجوى * مريز از پى سيم و زر آبروى مرا دل به درد است از اين گوژپشت * كه او چون من و چون تو بسيار كشت به نام نكو مير و نازنده باش * به جان خرد « 1 » جاودان زنده باش ستاره شمر نيز درپى بمرد * بداختر كسى كاو ستاره شمرد وزيرش جهانگير داو [ و ] د بود * كه فرزند فرزانه مسعود بود 155 امير جهان سى و شش ساله بود * ز مرگش جهانى پر از ناله بود رخ نامور بود سرخ و سپيد * سرانجام شد سرو قدش چو بيد خطى خوب و نغز و عجب داشتى * يكى خال در چشم چپ داشتى سيه بود آن خال مانند قير * ميان سپيدى سخن يادگير به بالا ميانه ، به بازو قوى * پر از دانش و فاضل و معنوى 160 به شعر و به موسيقى آن شهريار * گرو برده از هركسى وقت كار دو كتفش بلند و دو ساقش سطبر * چو خورشيد تابان و باران چو ابر اگر نيك بد ، گر بد اندر گذشت * به پايان رسيد آن همه سرگذشت
--> ( 1 ) خود